حبه قندحبه قند، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

شاهزاده کوچولو

دومین ماه از فرود تو به زمین

با اولین مراجعه به پزشک مخصوصت متوجه شدیم شما رفلاکس،کولیک و الرژی شدید داری و کلی دارو برات تجویز شد       .. واکسن دو ماهگیتو نزدیم چون خیلی ضعیف شده بودی می دونی چرا؟ چون پروژه سنگین "سنت" را به جا آوردیم بردیمت بیمارستان الغدیر پیش یک جراح مجرب تا از بغل مادر بزرگ گرفتنت که ببرنت اتاق عمل بیمارستانو گذاشتی رو سرت مثل اینکه فهمیده بودی میخواستند چه بلایی سرت بیارند. من هم ازهمون جا دیگه طاقت نیاوردم و اشکام سرازیر شد و بابا بردم توی محوطه بیمارستان از اون روز بود که ما گریه های تو رو دیدیم پسر خوش اخلاق گریه هایی که جیگر همه مونو کباب می کرد و از اون روز به ق...
21 اسفند 1391

یه حموم گرم با مامان

33 روزت بود خونه مادر بزرگم بودم و برای اولین بار بردمت حموم البته با نظارت مامان بزرگ خیلی سخت بود چون نباید اب توی گوش و روی بینی ت میومد ولی خوب خیلی خوش گذشت عاشق آب بازی هستی یادم رفته بود کلاهتو ببرم تا بعد از حموم سرت گرم بمونه مجبور شدیم روسری سرت کنیم اگه دختر بودی تا الان کلی خواستگار پیدا می کردی       ...
27 بهمن 1391

لیشوی مامان

 دو روز از پروژه سنگین گذشته بود سر سفره شام کنار ما بودی داشتی به لقمه ها نگاه می کردی که... برای اولین بار لیششششششششششششق کردی و اب دهانت اویزون شد همگی بهت این اتفاق مهم رو تبریک گفتند لیشوی من ...
7 بهمن 1391

یک ماهه شدی

دوران نوزادی تو به اتمام رسید و حالا یک شیرخواره کوچولو هستی ومن هم دوران نقاهت بعد از زایمان رو سرکردم که پر بود از دردها و فکر و خیال و مهمون و اموزش بچه داری و... برای همین نتونستم توی این مدت اون جوری که دلم میخواست باهات ارتباط برقرار کنم راستش برام یه موجود عجیب و غریب بودی گاهی مدت ها بهت خیره می شدم باورم نمی شد که تو میوه دل منی باورم نمی شد که نه ماه این تو بودی که توی دل من بودی اون حرکت ها ضربه و چرخش ها کار توی فسقلی بود خلاصه باید اعتراف کنم که مادر بودن کار خیلی سختیه نگه داری از تو یه عالمه دقت و ظرافت میخواد تقریبا تمام وقتمو پر کردی توی این ماه برای خوابوندن تو متوسل به یک رو...
3 بهمن 1391

اولین یلدای با تو

5 شنبه بود شب یلدا و دهمین روز تو روزی که باید یه حموم جانانه می رفتی 3 روز قبل بند نافت هم افتاده بود وشما با مامان بزرگ تنی به آب زدید و رنگ و رویی باز کردید امسال شب یلدای ما برعکس یلداهای دیگران بود امسال بجای  جمع  شدن خونه بزرگتر فامیل همگی اومدن دیدن کوچک ترین عضو خانواده یعنی خونه ما   شما در طولانی ترین شب سال طولانی ترین خوابتو کردی واز اون شب به بعد شب ها تا صبح بیداری و آرزوی 3 ساعت خواب مفید رو به دل مامانت گذاشتی   ...
6 دی 1391

من به دنیا اومدم

امیر علی خان نامدار من دوشنبه شب ساعت یازده و ده دقیقه شب با وزن 3500 و قد 50 به دنیا اومدی مامان از ساعت هشت روز قبل درد داشت ولی کسی باور نمی کرد که وقت اومدن تویه هر چند من از این تعجیل خیلی خوشحالم حسابی من را سرگرم خودت کردی حتی فرصت نمی کنم بیام و برات از این روز های قشنگ و البته خیلی سخت بنویسم اما  حرف های زیادی برای گفتن دارم از احساساتم از سختی های رسیدگی به تو و از طعم مادر شدن و احساس سبکی که به خاطر بخشیده شدن گناهام به واسطه تو دارم خلاصه . . . . . کمی از خودت بگم روز های اول که قیافت برای همه خیلی مهم بود مخصوصا رنگ چشمات اصلا معلوم نبود شکل کی هس...
4 دی 1391

هدیه غیر منتظره ،، ورود غیر منتظره

توی این هفته ی آخر خیلی کارها برای انجام داشتم یک سری لوازم برای خریدن یک سری حرف های برای گفتن و یک سری کارها برای انجام دادن ولی.. دستمو میزارم روی شکمم یاد روزایی که توی دلم تمرینات رزمی انجام می دادی میوفتم هنوز هیچی نشده دلم برای اون دوران تنگ میشه جای خالیت توی شیمکم حس عجیبی داره دیروز توی شکم من بودی و امروز مقابل چشمام هدیه غیر منتظره من دوشنبه بیستم اذر 91 به صورت کاملا غیر منتظرانه قدم به این دنیا گذاشتی آخه قرار ما 28 ام بود که شما  حدود یه هفته ای عجله کردی و ما رو خوشحال تر کردی   ...
27 آذر 1391

حست میکنم نازنینم

  تقریبا سه هفته ای میشه که وجودتو تو دلم به وضوح حس میکنم مخصوصا شب ها که نمیذاری بخوابم کوچولوی شیطون من کلی هم از پدرت حساب می بری چند بار که داشت حسابی تو دل مامان تمرین کیک بوکسینگ و جودو میکردی بابا رو صدا زدم تا اونم تورو حس کنه ولی به محض اینکه بابا دستشو گذاشت رو شکمم چنان اروم رفتی یه گوشه دلمو خوابیدی که بابا فکر کرد من توهم زدم تا دیشب بالاخره مچتو گرفتمو بابایی یکی از اون ضربه های جانانتو حس کرد فکر کنم از اون بچه هایی بشی  که قبل از اینکه بابا از سر کار بیاد تو خونه سر منو می بری و به محض برگشتن بابا به خونه  اروم بشینی پیش بابایی خودتو براش لوس کنی دوس دارم یه دنیا و لحظه شماری م...
25 شهريور 1391

لار

تقریبا اولین پیک نیکی بود که تو رو بردیم دامنه های کوه دماوند   و در کنار زندگی ساده عشایر توی چادر سیاه پشمی به زیباییی نون و ماست پوست طبیعی بدور از امواج و استرس  و سرو صدا فقط صدای هوهوی باد و شرشر اب و گاهی مع مع بزها و بع بع گوسفند ها     به ایجا میگفتن لار       ...
2 مرداد 1391